تبلیغات
کلبه‌ی سخن - می خواهم بندۀ خدا باشم !

داستان کوتاه و آموزنده، داستان بشر حافی، داستان صحابی امام کاظم
روزی امام کاظم علیه السلام  از کوچه ای می گذشتند از مقابل خانه ای رد شدند که صدای تار و تنبور بلند بود، می زدند و می رقصیدند. اتفاقاَ کنیزی از خونه بیرون آمد در حالی که آشغالهایی در دستش بود و می خواست آنها را بیرون بریزد .
امام علیه السلام خطاب به کنیز فرمود: صاحب و مالک این خانه آزاد است یا بنده؟ کنیز که سؤال در نظرش عجیب آمده بود، جواب داد: این خانۀ به این بزرگی را نمی بینید! این خانۀ بشر است و معلوم است که آزاد است.
حضرت فرمود: اگر بنده بود این کارها را نمی کرد صدای رقص و پایکوبی از خانه اش بلند نمی شد. و امام علیه السلام رد شدند. چون کنیز مدتی دیر کرده بود وقتی بشر او را دید، گفت: چرا دیر کردی؟ جواب داد: یک مرد مرا به حرف گرفت و سؤال عجیبی از من نمود. بشر گفت: آن سؤال چه بود؟ کنیز جواب داد: از من پرسید که «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟» گفتم البته که آزاد است. و بعد هم گفت: که «اگر بنده می بود این سرو صداها از خانه اش بیرون نمی آمد». بشر گفت: آن شخص چه نشانه هایی داشت؟ و کنیز نشانه هایش را گفت، بشر فهمید که او موسی بن جعفر (علیه السلام) است. و بدون معطلی با پای برهنه بیرون دوید و تا رسید، خودش را دامن امام کاظم علیه السلام انداخت و عرض کرد شما چه فرمودید ؟

امام فرمود: من این را گفتم. فهمید که مقصود امام چه بوده است، گفت: من از همین حالا می خواهم بنده خدا باشم و واقعا هم بندۀ خدا شد. 

توصیۀ دوستانه: اگر از کنار اتومبیلی می گذری که جوانی نشسته و صدای موسیقی اش تا اوج می رسد نباید بی اعتنا باشی، اگر ار مقابل خونه ای رد میشی که صدای تار و طنبور بلند است، نباید خودت را به نفهمی بزنی و رد بشی. خیلی ها جاهلند و با یک تذکری اصلاح می شوند

+ نوشته شده | شنبه 3 خرداد 1393 02:23 | نظرات ()

صفحات :